184 - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 18:46
آخ که چقدر این اطرافیان دل منو شکستن و من دم نزدم. آخه به چی دلم خوشه نمیدونم؟! گندش بزنن این وبلاگو که هیچ خاطره ی خوشی نداریم که بیام توش بنویسم همه ش سختی، همه ش غصه.
185 - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 18:46
چقدر از این همه حضور خستهم. کاش میفهمیدی منو. امروز از فرط عصبانیت آرزوی مرگ کردم... تو با خونسردیت داری دیوونه م میکنی... نمیدونم واقعن نمیفهمی یا داری وانمود میکنی؟ بابا خسته م از این زندگی سه نفره بفهم! خدایا من جز تو کسیو ندارم که دردامو بهش بگم... خودت یه خرده عقل تو سر این شوهر من بذار که حرفا...
186 - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 18:46
بعد از یه مدت طولانی برگشتم اینجا بنویسم. این مدتی ننوشتم تنها به یه دلیل بود اونم اینکه احساس میکردم بی فایده ست... تا اینکه تو اینجا رو خوندی... تحت تاثیر قرار گرفتی... گفتی نفس نمیتونی بکشی... گفتی
182 - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 9:46
فردا روز عشقه... ۱۴ فوریه و من برای هفتمین سال روز عشقم رو با تو جشن میگیرم. توی این سال ها هر سال عشق ما بزرگتر از سال قبل شد و من چیزهای جدیدتری یاد گرفتم... یاد گرفتم عشق آسون نیست و باید براش زحمت کشید.. یاد گرفتم عشق واقعا مراقبت میخواد و این شعار نیست... یاد گرفتم عشق فقط مال توی قصه ها نیست.....
183 - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 9:46
حالت تهوع دارم. سرم گیج میره. چشام سیاهی میره. تو دلم رخت میشورن.خلاصه میشه اینکه "با تمام وجود غمگینم". وقتی قهر کردی. وقتی جلوی خواهرم و همسرش منو سکهی یه پول کردی و پاشدی رفتی سر شام. با بسته شدن در پشت سرت تمام درهای دنیا به روم بسته شد. +با تمام وجود غمگینم.
179 - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 18:22
179 توی ششمین سالگرد اولین دیوارمون، نه تنها بهترین رفیقمی، بلکه حالا بهترین همسر دنیا هم هستی برام. ممنونم که انقد هوای منو داری و ممنونم که پشتم رو خالی نمیکنی. بیشترم ممنونم که اونقد باهات راحتم که همه چیز رو میتونم برات بدون ترس و دلهره واسه ت بگم بدون اینکه ذره ای سرزنشم کنی... یعنی نمیدونی چقد...
180 - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 18:22
همین امشب که خیلی دلگیرم... همین امشب که بازم خستهم... همین امشب که حس سربار بودن دارم.... همین امشب که کنارت نیستم و دلم داره از جاش کنده میشه.... همین امشب که باهات توی پیام درد دل کردم و تو گوش دادی و فقط میگفتی من شرمنده تم.... همین امشب تو به من قول دادی که رفتیم خونه ی خودمون یه مدت راحتم بذار...
181 - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 18:22
نمیدونم چم شده. همهش دارم بهونه میگیرم. دلم گرفته و انگاری خستهم. که خستهم. امروز کلا روز خوبی رو شروع و سپری نکردم. از اول صبح که رفتم دنبال یک و پونصد وام ازدواج دانشگاه اعصابم ریخت به هم. احساس حقارت کردم که اون همه رو زدن و سگ دو برای این چندرغاز؟ اصلا در شان من بود؟ نبود. تمام روز رو با یه بغضی...
175 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:25
ینی یه شب نیس که با بغض نخوابم... هربار یکی چوب لای چرخمون میکنه.... دیگه موندم به کی پناه ببرم؟!؟ به تو خدا؟؟؟ تو واقعن وجود داری؟؟ هی میگم آدم خوبی باشم که قانون جاذبه اثر کنه ودنیا روی خوش بهم نشون بده... هی میگم درست میشه آخری اما کو؟؟ کجاس؟؟؟ چقد دیگه باید تحمل کنم؟؟ اعصابم ریخته بهم مثل روانیا...
176 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:25
عقد کردیم و مال هم شدیم. درست لحظه ای که عاقد خطبه میخوند توی دلم ولوله بود... دروغ چرا؟ دچار تشویش هم شده بودم که خب طبیعیه... وقتی خواستم بله رو بگم کلی صدام لرزید و نفسم داشت بند میومد.... اما بله رو گفتم... بله رو گفتیم.... بله به هم و نه به هرچیزی و هرکسی غیر از هم...برچسبها: اولین
177 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:25
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
178 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:25
همین الآنی که توی بغلشم تمام این سالهایی که با هم گذروندیم رو توی یک آن از ذهن گذروندم... کلی ذوق و انرژی دارم واسه سفرمون... این اولین سفر طولانی مدتیه که داریم با هم میریم ^_^ امیدوارم حسابی خوش بگذره + تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:11 نويسنده رَهـA |
173 - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:22
یه شب خوب ....
174 - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:22
درست توی سالگرد ششمین سال از اولین روزی که منو بغل کردی رسمن مال هم بودیم....
172 - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 17:09
امروز پنجمین سالگرد اولین دیدارمون بود. همین روز بود که غروب توی کوچه پشتی موقع قدم زدن برات این رو خوندم : غروب بود و من زل زده بودم پشت دستهاش. هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم. بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دستها. بعد من با انگشت اشاره خطی فرضی و مورب درست از وسط دستش تا امتد...
162 - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 21:14
یه کلمه گفتم ک.و.ن ل.ق. دیگه ول کن نبودی. نمی دونم اعصابت از کجا خراب بود که سر من خالی کردی. حس خیلی بدیه که هر بار زنگ می زنیم به هم هیچ حرفی واسه گفتن نداریم... هی می گیم چه خبر؟ دیگه چی؟ مامانت چیزی نگفته؟ همینا.... من اولا همیشه کلی حرف واسه گفتن داشتم ولی اونقد یه طرفه بود و اونقد زدی توی ذوقم...
163 - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 18:43
شب تولدته و من نمی دونم چی باید بگم که به دلت بشینه. از صمیم قلب می گم تولدت مبارک! دوست دارم ... خیلی خیلی زیاد!
164 - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 18:43
نام تو پرنده ای ست در دست منتکه ای یخ بر روی زبانمنام تو باز شدن سریع لب هاستنام تو چهار حرفتوپی گرفته شده در هواناقوسی نقره ای ست در دهانمصدای نام توسنگی ست که به دریاچه ی آرام پرتاب می شودنام توصدای آرام سم ضربه هایی ست در شبروی شقیقه ی من ، نام توشلیک سریع تفنگی مسلح شده استنام تو غیرممکنبوسه ای ...
165 - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 18:43
امروز مراسم خواستگاریمون بود. هنوزم باورم نمیشه... ^_^ توی کت و شلوار چقد خوجل شده بودی دوس داشدم بغل و بوست کنم کلی...
166 - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 18:43
امروز روزی بود که بابا جواب مثبت داد و انتظار پنج ساله مون به ثمر نشست.... از شوق دوس داشتم گریه کنم... چن باری بغض گلومو گرفت و اشکم اومد توی چشام اما باز خودمو کنترل کردم.... عصر رفتیم بیرون با هم با خیال راحت و دست تو دست قدم زدیم....

برچسب‌های مرتبط

1738 song | 173 cm in feet | 1738 lyrics | 1738 remy | 173rd airborne | 1738 fetty wap | 173 cm in feet and inches | 1738 meaning | 174 cm in feet and inches | 174 cm in feet