بعد از یه مدت طولانی برگشتم اینجا بنویسم. این مدتی ننوشتم تنها به یه دلیل بود اونم اینکه احساس میکردم بی فایده ست... تا اینکه تو اینجا رو خوندی... تحت تاثیر قرار گرفتی... گفتی نفس نمیتونی بکشی... گفتی بغض گلوتو گرفته... گفتی از خودت بدت اومده که احساسات منو نمیفهمیدی... اینکه عذابم دادی ناخواسته... با ندیدنات... با نشنیدنات.... گفتی همه چیز رو جبران میکنی و من باور کردم.... این اولین بار بود که من باور کردم حرفت رو... قولت رو قبول کردم.... تو قصدت هیچوقت آزار دادن من نبوده من میدونم که تو چقدر منو دوست داری اما کارهای اشتباهت باعث آزارم میشد... رفتارهای غلطی که با اطرافیان داشتی... لطف های زیاده از حدی که به اطرافیان روا داشتی.... اهمیت زیادی که برای حرف و جلب رضایت دیگران قائل بودی همه برای من آزاردهنده بود... حالا خوشحالم که نقطه این این اشتباهات رو گذاشتی و میخوای از سرخط شروع کنی.... امیدوارم یادت نره چه قولی دادی... یادت نره... یادت نره...
ازم پرسیدی چرا از این سالی که خوب بود ننوشتم؟ ننوشتم چون دیگه چیزی برای نوشتن نداشتم... ما تونستیم از پس مشکلات مالی بربیایم... خدا رو شکر کار و بار تو رو به راه شد.. کار و بار خودمم بد نبود اما فشار مالی نداشتیم این خودش یک دنیا ارزش داشت... اما آزاد نبودیم.... خودمون نبودیم... تو همون آدم بودی... میفهمی؟ همون آدمی که ناخواسته منو عذاب میداد.... درسته که تو به من احترام میذاشتی... درسته که واقعا به من محبت میکردی... درسته که عاشقانه دوستم داشتی اما اون رفتارهایی که گفتم رو همچنان داشتی و دخالت اطرافیان و نقش موثرشون در زندگی ما ملال آور بود برام...
خلاصه
از نو قراره شروع بشه همه چیز و من میدونم که تو از پسش بر میای... کافیه فراموش نکنی... کافیه از من کمک بخوای....
برچسب:
نویسنده: کارن یزدانی
تاريخ: يکشنبه
7 ارديبهشت
1399 ساعت: 18:46