ینی یه شب نیس که با بغض نخوابم... هربار یکی چوب لای چرخمون میکنه.... دیگه موندم به کی پناه ببرم؟!؟ به تو خدا؟؟؟ تو واقعن وجود داری؟؟ هی میگم آدم خوبی باشم که قانون جاذبه اثر کنه ودنیا روی خوش بهم نشون بده... هی میگم درست میشه آخری اما کو؟؟ کجاس؟؟؟ چقد دیگه باید تحمل کنم؟؟ اعصابم ریخته بهم مثل روانیا شدم فقط الکی دارم لبخند میزنم.... الکی دادم به Rayzon دلداری میدم و هی گه میخورم میگم درست میشه و براش از خدای بزرگ میگم و از خوبی و از اینکه آخرش خوب میشه و از اینکه بعده سختی آسونیه.... ولی تو خدای بزرگ!! خدای مهربون!!! هر بار منو از دفعه قبل ضایع تر میکنی و هی داری به سختیای ما دامن میزنی .... منم زنم و مثل بقیه ی زنای دنیا دلم چیزای زنونه میخواد..... دلم گشت و گذار و تفریح میخواد.... دلم میخواد کم بریزم توی خودم و یه بار غر بزنم بی ترس و مطمئن باشم درست میشه... اما چجوری این کارا رو بکنم وقتی خودم باید تکیه گاه باشم؟؟؟ چجوری زنانگی کنم وقتی شرایطش نیست؟؟؟ تو بیا کف دست من مو بکن
حالا ما یه پارک رفتیم و عکس گرفتیم و مادره عکسه رو دیده نتونسته تحمل کنه همین امروز اول صبح دعوایی راه انداخته که تو زیاد میگردونیش.... خدا دیدی؟ هستی؟ قلبم آتیش گرفت ناخدا!!! باهات قهرم و هرگز نمیبخشمت.... بابت این بغض همیشگی و حسرتای جوونی نمیبخشمت لعنت بهت تو چطور خدایی هستی آخه؟؟؟
برچسبها: نامه
برچسب:
نویسنده: کارن یزدانی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 0:25