نمیدونم چم شده. همهش دارم بهونه میگیرم. دلم گرفته و انگاری خستهم. که خستهم. امروز کلا روز خوبی رو شروع و سپری نکردم. از اول صبح که رفتم دنبال یک و پونصد وام ازدواج دانشگاه اعصابم ریخت به هم. احساس حقارت کردم که اون همه رو زدن و سگ دو برای این چندرغاز؟ اصلا در شان من بود؟ نبود. تمام روز رو با یه بغضی توی گلوم سپری کردم و دوبار اشک توی چشمام حلقه بست و باز خودم رو کنترل کردم... پس این سختی های من کی قراره تموم شه خدا؟
حالا هم که شب شده گیر دادم روی اینکه چرا هیچوقت ازم عکس نمیگیری؟ خدا به خیر بگذرونه این چند روز رو. واقعن طوفانیام....
برچسب:
نویسنده: کارن یزدانی