آخ که چقدر این اطرافیان دل منو شکستن و من دم نزدم. آخه به چی دلم خوشه نمیدونم؟! گندش بزنن این وبلاگو که هیچ خاطره ی خوشی نداریم که بیام توش بنویسم همه ش سختی، همه ش غصه....
ادامه مطلبچقدر از این همه حضور خستهم. کاش میفهمیدی منو. امروز از فرط عصبانیت آرزوی مرگ کردم... تو با خونسردیت داری دیوونه م میکنی... نمیدونم واقعن نمیفهمی یا داری وانمود میکنی؟ بابا خسته م از این زندگی سه نفره بفهم!خدایا من جز تو کسیو ندارم که دردامو بهش بگم... خودت یه خرده عقل تو سر این شوهر من بذار که حرفامو بفهمه.... خدایا نذار این عشق بینمون جاشو به فاصله بده... نذار نذار نذار .......
ادامه مطلببعد از یه مدت طولانی برگشتم اینجا بنویسم. این مدتی ننوشتم تنها به یه دلیل بود اونم اینکه احساس میکردم بی فایده ست... تا اینکه تو اینجا رو خوندی... تحت تاثیر قرار گرفتی... گفتی نفس نمیتونی بکشی... گفتی...
ادامه مطلبفردا روز عشقه... ۱۴ فوریه و من برای هفتمین سال روز عشقم رو با تو جشن میگیرم. توی این سال ها هر سال عشق ما بزرگتر از سال قبل شد و من چیزهای جدیدتری یاد گرفتم... یاد گرفتم عشق آسون نیست و باید براش زحمت کشید.. یاد گرفتم عشق واقعا مراقبت میخواد و این شعار نیست... یاد گرفتم عشق فقط مال توی قصه ها نیست... یاد گرفتم آ...
ادامه مطلبحالت تهوع دارم. سرم گیج میره. چشام سیاهی میره. تو دلم رخت میشورن.خلاصه میشه اینکه "با تمام وجود غمگینم". وقتی قهر کردی. وقتی جلوی خواهرم و همسرش منو سکهی یه پول کردی و پاشدی رفتی سر شام. با بسته شدن در پشت سرت تمام درهای دنیا به روم بسته شد. +با تمام وجود غمگینم....
ادامه مطلب 179 توی ششمین سالگرد اولین دیوارمون، نه تنها بهترین رفیقمی، بلکه حالا بهترین همسر دنیا هم هستی برام. ممنونم که انقد هوای منو داری و ممنونم که پشتم رو خالی نمیکنی. بیشترم ممنونم که اونقد باهات راحتم که همه چیز رو میتونم برات بدون ترس و دلهره واسه ت بگم بدون اینکه ذره ای سرزنشم کنی... یعنی نمیدونی چقد دوست دارم دیگه ^_^ مرسی که بهم پر و بال میدی و همه جوره باهامی... آخه من قربونت بشم انقد خوبی الهی دورت بگردم بهترینمبرچسبها: سالگرد + تاريخ شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:25 نويسنده رَهـA | ...
ادامه مطلبهمین امشب که خیلی دلگیرم... همین امشب که بازم خستهم... همین امشب که حس سربار بودن دارم.... همین امشب که کنارت نیستم و دلم داره از جاش کنده میشه.... همین امشب که باهات توی پیام درد دل کردم و تو گوش دادی و فقط میگفتی من شرمنده تم.... همین امشب تو به من قول دادی که رفتیم خونه ی خودمون یه مدت راحتم بذاری و ازم نخوای برم بالا.... یه مدت بذاری خودم باشم و در خونه مو ببندم و نفس بکشم.... نوشتم که یادت نره و نزنی زیرش برچسبها: نامه...
ادامه مطلبنمیدونم چم شده. همهش دارم بهونه میگیرم. دلم گرفته و انگاری خستهم. که خستهم. امروز کلا روز خوبی رو شروع و سپری نکردم. از اول صبح که رفتم دنبال یک و پونصد وام ازدواج دانشگاه اعصابم ریخت به هم. احساس حقارت کردم که اون همه رو زدن و سگ دو برای این چندرغاز؟ اصلا در شان من بود؟ نبود. تمام روز رو با یه بغضی توی گلوم سپری کردم و دوبار اشک توی چشمام حلقه بست و باز خودم رو کنترل کردم... پس این سختی های من کی قراره تموم شه خدا؟ حالا هم که شب شده گیر دادم روی اینکه چرا هیچوقت ازم عکس نمیگیری؟ خدا به خیر بگذرونه این چند روز رو. واقعن طوفانیام.......
ادامه مطلبینی یه شب نیس که با بغض نخوابم... هربار یکی چوب لای چرخمون میکنه.... دیگه موندم به کی پناه ببرم؟!؟ به تو خدا؟؟؟ تو واقعن وجود داری؟؟ هی میگم آدم خوبی باشم که قانون جاذبه اثر کنه ودنیا روی خوش بهم نشون بده... هی میگم درست میشه آخری اما کو؟؟ کجاس؟؟؟ چقد دیگه باید تحمل کنم؟؟ اعصابم ریخته بهم مثل روانیا شدم فقط الکی دارم لبخند میزنم.... الکی دادم به Rayzon دلداری میدم و هی گه میخورم میگم درست میشه و براش از خدای بزرگ میگم و از خوبی و از اینکه آخرش خوب میشه و از اینکه بعده سختی آسونیه.... ولی تو خدای بزرگ!! خدای مهربون!!! هر بار منو از دفعه قبل ضایع تر میکنی و هی داری به سختیای ما دامن میزنی .......
ادامه مطلبعقد کردیم و مال هم شدیم. درست لحظه ای که عاقد خطبه میخوند توی دلم ولوله بود... دروغ چرا؟ دچار تشویش هم شده بودم که خب طبیعیه... وقتی خواستم بله رو بگم کلی صدام لرزید و نفسم داشت بند میومد.... اما بله رو گفتم... بله رو گفتیم.... بله به هم و نه به هرچیزی و هرکسی غیر از هم...برچسبها: اولین...
ادامه مطلب» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید....
ادامه مطلبهمین الآنی که توی بغلشم تمام این سالهایی که با هم گذروندیم رو توی یک آن از ذهن گذروندم... کلی ذوق و انرژی دارم واسه سفرمون... این اولین سفر طولانی مدتیه که داریم با هم میریم ^_^ امیدوارم حسابی خوش بگذره + تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:11 نويسنده رَهـA |...
ادامه مطلبیه شب خوب .......
ادامه مطلبدرست توی سالگرد ششمین سال از اولین روزی که منو بغل کردی رسمن مال هم بودیم.......
ادامه مطلبامروز پنجمین سالگرد اولین دیدارمون بود. همین روز بود که غروب توی کوچه پشتی موقع قدم زدنبرات این رو خوندم : غروب بود و من زل زده بودم پشت دستهاش. هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم. بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دستها. بعد من با انگشت اشاره خطی فرضی و مورب درست از وسط دستش تا امتداد انگشت کوچکش کشیدم و به او گفتم عمیقن دوستش دارم... همین روز بود که تو از موهام تعریف کردی و من قند توی دلم آب شد چون اولین بار بود به یه پسر اینقدر نزدیک شده بودم..... چقدر زود گذشت و حالا ما مال هم شدیم.... خیلی بخاطرت جنگیدم امیدوارم فراموش نکنی هیچ وقت........
ادامه مطلبیه کلمه گفتم ک.و.ن ل.ق. دیگه ول کن نبودی. نمی دونم اعصابت از کجا خراب بود که سر من خالی کردی. حس خیلی بدیه که هر بار زنگ می زنیم به هم هیچ حرفی واسه گفتن نداریم... هی می گیم چه خبر؟ دیگه چی؟ مامانت چیزی نگفته؟ همینا.... من اولا همیشه کلی حرف واسه گفتن داشتم ولی اونقد یه طرفه بود و اونقد زدی توی ذوقم و گفتی ماشالاا چقد حرف می زنی که الآن لال شدم... کلن کم حرف شدم.... حس بدی دارم.... امشب حالم خوش نیس و فک کنم تو بی تقصیر نیستی.... شایدم مقصر خودمم که زیادی حساسم.... نمی دونم چه مرگمه و نمی دونم این فکرای احمقانه چیه میاد توی سرم اما دست بردار نیست.... خسته شدم از یکنواختی.......
ادامه مطلبشب تولدته و من نمی دونم چی باید بگم که به دلت بشینه. از صمیم قلب می گم تولدت مبارک! دوست دارم ... خیلی خیلی زیاد!...
ادامه مطلبنام تو پرنده ای ست در دست منتکه ای یخ بر روی زبانمنام تو باز شدن سریع لب هاستنام تو چهار حرفتوپی گرفته شده در هواناقوسی نقره ای ست در دهانمصدای نام توسنگی ست که به دریاچه ی آرام پرتاب می شودنام توصدای آرام سم ضربه هایی ست در شبروی شقیقه ی من ، نام توشلیک سریع تفنگی مسلح شده استنام تو غیرممکنبوسه ای روی چشم هایمسردی پلک های بسته استنام تو بوسه ی برفجرعه ی آبی آب چشمه ای خنکخواب با نام تو عمیق می شود. - مارینا تسوتایوا...
ادامه مطلبامروز مراسم خواستگاریمون بود. هنوزم باورم نمیشه... ^_^ توی کت و شلوار چقد خوجل شده بودی دوس داشدم بغل و بوست کنم کلی......
ادامه مطلبامروز روزی بود که بابا جواب مثبت داد و انتظار پنج ساله مون به ثمر نشست.... از شوق دوس داشتم گریه کنم... چن باری بغض گلومو گرفت و اشکم اومد توی چشام اما باز خودمو کنترل کردم.... عصر رفتیم بیرون با هم با خیال راحت و دست تو دست قدم زدیم.......
ادامه مطلب